خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگیکردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقرپوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته بازآییبه سوی خانه زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو درروان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت خداوندا تومسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چهدشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
نويسنده: sevin مورخ: چهارشنبه 7 اسفند1387 در ساعت: 9:21